تبلیغات
سلام دوستان عزیز با "بهونه نو" در خدمت شما هستم - نــقـــــــــــــــــــــــــــــی!!(خاطره یک پزشک)

نــقـــــــــــــــــــــــــــــی!!(خاطره یک پزشک)

 

نوع مطلب :جالب و خواندنی ،

نوشته شده توسط:Hossein

رفتم دستکش هام رو عوض کنم، نمیدونم تا برگردم چه بلایی سر خودش آورد که اینطوری گریه میکرد! پرسیدم آخه کجات درد میکنه کوچولو؟...بدون وقفه میگفت: «نقی.....نقی!»

پرستار رو صدا زدم، ولی اونم نتونست متوجه بشه که این بچه چش شده ...بچه هم که ول کن نبود و دائم نقی نقی میکرد! گفتم نقی جان آروم باش! مرد که گریه نمیکنه!! پرستار گفت اسمش که نقی نیست آقای دکتر! تو پرونده اش نوشته رامتین! گفتم خب شاید تو خونه نقی صداش می کنند!!اونم زد زیر خنده!

ازش خواهش کردم مادر بچه رو صدا کنه، تا بخش رو روی سرمون خراب نکرده
مادرش که اومد ، یه چسب زخم خواست و چسبوند رو "انگشت شست" اش ،بعد هم دلداری اش داد و آرومش کرد

گیج شده بودم! پرسیدم قضیه چی بود؟


مشخص شد تو مهدکودک ، اسم امام ها رو به ترتیب انگشت های دست، به این ها یاد میدن،... این بچه هم که انگشت شست اش مونده بود لای دسته صندلی و درد گرفته بود، برای همین هم وقتی ازش می پرسیدیم کجات درد میکنه ، همش میگفت: «نقی»