تبلیغات
سلام دوستان عزیز با "بهونه نو" در خدمت شما هستم - ماجرای اقا کامران!!

ماجرای اقا کامران!!

 

نوع مطلب :جک و طنز ،

نوشته شده توسط:Hossein

مردی بنام  کامران در جمعی نشسته بود ،

ناگهان بادی صدا دار از او خارج شد.

و جماعت به او خندیدند ، کامران بسیار خجالت کشید.

و از خدا خواست که او را چون اصحاب کهف به خوابی هزار ساله ببرد و دعایش مستجاب شد .

و او پس پس از هزار سال از خواب بیدار شد و چون احساس گرسنگی می کرد به نانوائی رفت و سکه ای برای خرید نان به نانوا داد .

نانوا نگاهی به سکه انداخت و گفت سکه گران بهائیست.

باید مال دوران کامران گ وزو باشد.